در پاسخ به
21 نوامبر 2009 10:46, بوسيله ى میم .میم
باورم نميشه 11 سال از اون روز گذشته از اون روزي كه زيباترين عروسي زندگيم را ديدم دامادي كه با کمرویی يك گوشه بود و عروسي كه پر جنب و جوش تنها چند ساعتي لباس عروس را تحمل كرد هر چند من كمتر از نيمساعت تو رو در لباس عروس ديدم وقتي به سرعت برق لباست عوض كردي ، چقدر اون روز خنديدم و فكر ميكردم هميشه ياداوري عروسي تو ميتونه لبخند را برام به ارمغان داشته باشه اما امسال خاطرات عروسي تو بغض تو گلوم را كه اين روزها با هر تلنگري شكسته ميشه بار ديگر ميتركونه به اون روز فكر ميكنم به آدمهاي كه اون روز با شادي كنار هم جمع شده بودند تا يك روز قشنگ را براي دو نفر به ثبت برسونند آدمهاي كه امروز بعضيهاشون شدند خاطره مثل عليرضاي مهربان با همون لبخند هميشگي، اون كه سالها از ميان (...)