در پاسخ به
24 نوامبر 2009 12:14, بوسيله ى باران شهسواري
درود بر ژيلاي عزيز سالگرد پيوندتان خجسته من اين همه استفامت و شكيبايي و ايمان را مي ستايم.... روز 13 آبان بدترين اتفاقي كه ممكن بود براي من و چند نفر از دوستانم افتاد... در زيرزميني به صورتي كاملا احمقانه گير افتاديم... در آن نيم ساعت از خدابيخبران هرچه توانستند بارمان كردند، هرچه خواستند گفتند، گاز فلفل و هرچه بخواهيد نثارمان كردند... كه ثمرهاش يك هفته كهير زدن بود....... شايد بدترين روز عمرم بود..... و ترس...... ترسي كه هيچ وقت دركش نكرده بودم حتي روزهاي بعد از كوي دانشگاه و يا اين اواخر... وحشتناك بود...... همانجا با خدا عهد كردم كه ديگر وارد هيچ در بازي نشوم.... و آنجا به خدا گفتم.... غلط كردم...... من توانايي اين مبارزه را ندارم.... ترس كتك خوردن نبود كه قبلا (...)