
دلم می گیرد از این همه ظلم
سارا در مسیر بازگشت از سالن ملاقات اوین از من میپرسد:با موضوع نبودن بهمن در خانه کنار آمده ای؟با زندان بودنش؟
میگویم : بعد از سه سال یک جورهایی کنار آمدهام اما با ظلمی که بر او میرود نه.
نگاهم که میکند، میگویم :میدانی!وقتی میدانی همسرت چقدر بی گناه است اما محبوس شده، با این همه ظلم سخت است کنار آمدن.وقتی میدانی نه فقط گناهکار نیست که انسان شریف و پاکی هست که جز خوبی و خدمت کاری نکرده، نمیتوانی با این ظلم به این راحتیها کنار بیایی...وقتی میدانی که همه جرمش نوشتن چند مقاله انتقادی علیه سیاستهای غلط اقتصادی دولت احمدی نژاد بوده، نمیتوانی با این ظلم کنار بیایی و بدتر از همه وقتی میبینی که پیش بینیهایش در باره تبعات عملکرد غلط اقتصادی این دولت هر روز بیش از بیش آشکار میشود، دلت میگیرد از این همه ظلم...
گاهی خیلی دلم می گیرد از این همه ظلم.از این همه ظلمی که بر بهمن و همه زندانیان سیاسی می رود.
نوشته شده در
16 اردیبهشت 1391 |
بدون
نظر
این یعنی ملاقات کابینی
باز هم دوشنبه، باز هم روز ملاقات زندانیان سیاسی در اوین، روز ملاقات کابینی ...و این بار به دلیل کمبود جا عده ای از ما را مجبور کردند که پشت کابینهایی بنشینیم که میله های آهنی داشت، یعنی آن شیشه های قطور دو جداره کم بود این میلهها هم اضافه شد.
فضای ملاقات تلخ بود، عاطفه میگفت شش ماه هست ملاقات حضوری نداشته، فرزانه میگفت که چقدر ملاقات از پشت این میلهها آزار دهنده تر است.
اصلاً، میدانید، یک جورهایی فضای سالن ملاقات تلخ است، با آن شیشه های دو جداره ی کدر، با آن میله های کلفت فلزی، با آن تلفنهایی که خش خش میکنند و تو باید صدای عزیزت را از آن پشت بشنوی...و آن شاسی لعنتی روی گوشی تلفن که زندانی موقع مکالمه باید مدام با انگشتش روی آن فشار بدهد و گاهی از خستگی شدید انگشت که کنار میرود صدایش قطع میشود. میگویند این شاسیها مربوط به شنود تلفن است، باید سیستم عقب مانده ای باشد این جور شنود ...یعنی نمیتوانند سیستمی طراحی کنند که زندانی مجبور نباشد در تمام زمان مکالمه دستش را روی این دکمه فشار بدهد.
فضای سالن ملاقات نور کم دارد، یک جور تاریکی غم افزا دارد، صندلیها برای نشستن خانوادهها و زندانیها کم است و هر بار تعدادی مجبورند در تمام طول ملاقات بایستند. چند بار به مسوولان اعتراض کردهایم که چرا تعداد لازم و کافی صندلی در سالن ملاقات نیست، مگر هزینه خرید این صندلیهای دست دوم پلاستیکی چقدر است؟
فضای سالن ملاقات دل آزار است، با آن صندلیهای کثیف که انگار سالها شسته نشده است. این هفته به مسوول سالن ملاقات گفتم اجازه بدهید که خودمان وسایل شوینده بیاوریم که این صندلیها را بشوییم.
عاطفه میگوید:وضعیت این سالن ملاقات، کرامت انسانی را خدشه دار میکند.
ملاقات تمام میشود و عاطفه میگوید: چقدر رفتنشان امروز تلختر از همیشه بود.
رفتن زندانیها را میگوید.
هنوز داشتم با بهمن حرف میزدم که پرده لعنتی پایین آمد و صدای تلفن قطع شد، مدتهاست که همین طور است و جملهات نیمه تمام میماند و تا ملاقات بعدی یادت میرود که آن پرده کجای جملهات را قطع کرد که دوباره ادامهاش بدهی، اصلاً همین که پرده پایین میافتد همان موقع یادت میرود چه داشتی میگفتی...
قبل از اینکه پرده پایین بیاید، دستم را روی شیشه ی دو جداره گذاشتم و بهمن هم از آن سو، از پشت دو شیشه قطور درست دستش را گذاشت همان جایی که من دستم را گذاشته بودم.
این یعنی ملاقات کابینی...
نوشته شده در
28 فروردین 1391 |
بدون
نظر
...
دلم می خواهد امسال بیشتر در وبلاگم بنویسم.پارسال بیشتر در فیس بوکم نوشتم تا در وبلاگم.اما اینجا رو هنوز هم دوست دارم و دلم می خواهد مثل قبل بیشتر اینجا را به روز کنم.سعی خودم رو می کنم اما نمی دونم چقدر موفق بشوم.
نوشته شده در
26 فروردین 1391 |
بدون
نظر
دیدار نوروزی
دیروز، دوشنبه بود و نخستین ملاقاتم با بهمن در سال جدید، بهمن را از پشت یک شیشه مات و دو جداره دیدم.شیشه ای که نسبت به بسیاری از کابینهای دیگر کثیفتر و ماتتر بود با یک عالم لکه ها و دانههایی که روی شیشه نشسته بود که ظاهراً دیگر جزو شیشه شده و هرچقدر رویش دست میکشیدیم نمی رفت.به سختی میتوانستم چهره بهمن را ببینم و چقدر دلگیر است وقتی با ذوق و شوق به ملاقات نوروزی کسی میروی حتی نمیتوانی صورتش را خوب ببینی، بارها خودمان را جابجا کردیم تا شاید از لابلای کثیفیها و کدریها شیشه کابین لحظه ای بهتر همدیگر را ببینیم.از همه بدتر امیر مهدی هم به ملاقات آمده بود و چقدر برای این بچه سخت و ناراحت کننده بود که چهره بهمن را این جوری ببیند.از دیروز که از ملاقات برگشتهام چهره مهربان بهمن از پشت این شیشه کدر رهایم نمیکند، سعی میکنم آن شیشه کدر را از خاطرهام از بهمن حذف کنم، اما نمیدانم چرا موفق نمیشوم...
مسوولان محترم زندان! تمیز کردن این شیشه های دو جداره چقدر از شما زمان و هزینه میگیرد که ما نزدیک به سه سال است در این باره فریاد میزنیم و شما به روی خودتان نمیآورید؟
نوشته شده در
8 فروردین 1391 |
1
نظر
چند روز دیگر که بگذرد....
چند روز دیگر که بگذرد، دقیقا دو سال میشود که بهمن پایش را از آن زندان بیرون نگذاشته است، زندان اوین را می گویم، حتی برای درمان دندانهایش هم اجازه ندادهاند که چند ساعت پایش را از آن زندان بیرون بگذارد و به یک مطب دندانپزشکی اعزام شود.
چند روز دیگر که بگذرد، دوسال میشود که بهمن آن سوی دیوارهای بلند زندان اوین را ندیده، نتوانسته در مسیری که مقابلش دیوارهای بلند نباشد، قدم بزند، نتوانسته که زیباییهای طبیعت و کوه و دشت را ببیند و سبکبال در آن قدم بزند.
چند روز دیگر که بگذرد، نزدیک سه سال میشود که بهمن در یکی از روزهای پس از آن انتخابات پر از حادثه بازداشت شد و به زندان اوین منتقل شد.تنها در اسفند 88 به یک مرخصی آمد و بعد از بازگشت هرگز اجازه ندادند که از آن زندان بزرگ خارج شود.
چند روز دیگر که بگذرد، نزدیک دو سال است که از حق ملاقات منظم هفتگی محروم بوده، از حق دسترسی به پزشک مناسب و انجام آزمایشهای پزشکی نیز محروم بوده است.
چند روز دیگر که بگذرد، درست دو سال میشود که بهمن نتوانسته مادر پیرش را ببیند، چرا که مادرش بسیار پیر و زمین گیر است و در شهرستان زندگی میکند و نمیتواند برای ملاقات فرزندش به تهران بیاید.
چند روز دیگر که بگذرد و نوروز بیاید، باز هم بهمن در کنار هفت سین ما نیست و عید را باید با دوستانش در بند 350 اوین بگذراند.
چند روز دیگر که بگذرد، نوروز است. ای کاش مقامات قوه قضاییه حداقل امکانات را برای سفره هفت سین بهمن و دوستانش در بند فراهم کنند.هنوز هم دیر نشده که گندم برای سبز کردن به آنها بدهید.
چند روز دیگر که بیاید، نوروز است و بر خلاف هر جای دیگری از جمله بیمارستانها که بیماران از دیدار خانواده های خود در روزهای عید محروم نیستند، در بزرگ زندان اوین بسته میشود و خانوادهها در روزهای عید حتی از ملاقات هفتگی نیز محروم می شوند.
آقایان قوه قضاییه، مسوولان زندان و یا مسوولان امنیتی، اگر برای چند روزی هم که شده آزادشان نمیکنید و یا مرخصی به آنها نمیدهید، لااقل آنها را در روزهای عید از ملاقات محروم نکنید.روز اول عید در زندان را به روی خانوادهها باز کنید، همچنان که حتی رژیم شاه نیز در روزهای عید ملاقات زندانیان سیاسی را تعطیل نمیکرد و حتی به افراد دورتر خانواده نیز اجازه ملاقات حضوری میدادند و حتی اجازه میدادند در محوطه اوین روز عید را با یکدیگر ناهار بخورند، شما نیز فکری برای روزهای عید زندانیان و خانواده های شان بکنید.شاید بگویید کارمندان اوین باید به تعطیلات عید بروند!مگر کارکنان بیمارستانها نباید به تعطیلات بروند، اما هرجور شده برنامهها را جوری تنظیم میکنند که در روزهای عید ملاقات تعطیل نشود، نباید برنامه ریزی برای این کار خیلی پیچیده باشد.
آقایان!چند روز دیگر که بگذرد، بهار است، شاید هنوز برای برنامه ریزی دیر نشده باشد، البته اگر برایتان مهم است.
نوشته شده در
19 اسفند 1390 |
3
نظر
به زهرا رهنورد:میدانستم گل نرگس را خیلی دوست داری
وقتی میخواستم این نامه را برایت بنویسم، خیلی فکر کردم با چه عنوانی خطابت کنم:آنچنان که این روزها مرسوم شده بانوی سبز؟ یا زهره جان، آنچنان که همیشه میرحسین صدایت میزند و یا زهرا، همان نام مستعاری که از سالها پیش برای خودت انتخاب کرده ای و هنوز هم خیلیها نمیدانند که نام واقعی تو نه زهرا رهنورد که زهره کاظمی است.
من اما ترجیح میدهم تو را خانم رهنورد خطاب کنم، همانگونه که همیشه صدایت میکردم.از همان روز اول که به واسطه یک کلاس قصه نویسی با شما آشنا شدم و تا همین یک سال پیش قبل از اینکه در حصر قرار بگیرید، همیشه برای من خانم رهنورد بودی . از همان موقع که تو استاد دانشگاه هنر بودی و وقتی قصههایم را خواندی، من را که نوجوانی بیشتر نبودم به یک صفحه ادب و هنر در یک روزنامه معرفی کردی و همان برای من راه و انگیزه ای شد که روزنامه نگاری را به عنوان یک حرفه جدی انتخاب کنم. همان خانم رهنوردی که خیلی زود احساساتی میشد و بغض میکرد، حتی وقتی سرود ای ایران را میشنید.
همان خانم رهنوردی که چون در نوجوانی پدرم را از دست دادم، همچون دوستی مهربان آنقدر با من همدردی و البته همراهی کرد که امروز میتوانم بگویم اگر نبود، شاید هرگز مسیر شغلی و تحصیلیام را پیدا نمیکردم.
شاید مهمترین ویژگیات را مهربانی یافتهام که با توصیف این ویژگی نامه را شروع کردهام، خیلیها در باره شجاعت ات نوشتهاند من اما دوست دارم درباره مهربانی هایت بنویسم.
می خواهم از آن شب سرد زمستانی بنویسم، یک میهمانی که جمعی از خانواده های زندانیان سیاسی نیز در آن حضور داشتند، همان مهمانی که وقتی تمام شد هرکس راهش را کشید و به طرف خانه اش رفت.برخی سوار اتومبیل های خود شدند و برخی سوار اتومبیل های دوستان خود. کسانی هم تاکسی گرفتند.تو مثل همیشه منتظر تاکسی بودی و من که مثل همیشه از حرف زدن با تو سیر نمی شدم تند و تند با تو حرف می زدم، حرفهایی از نوع همان حرفهای شانزده- هفده سالگی ام که در رنج از دست دادن پدر آن همه بی قرار شده بودم، بعد از این همه سال هنوز هم درد دل می گفتم.من با تو حرف می زدم و دیدم این بار برخلاف همیشه دل به حرفهایم نداده ای. به زنی کمی آن دور تر اشاره کردی و گفتی:ببین، خانم(...)این وقت شب و در این سرما پیاده کجا می رود؟تو بدو بدو به طرفش رفتی.می دویدی که خیلی دور نشود و من نیز به دنبالت دویدم...رفتی چادر آن خانم را کشیدی و پرسیدی:این موقع شب تنها و پیاده کجا می روی؟به دستش نگاه کردی که بلیت اتوبوس شرکت واحد را توی دستش فشار می داد.خانهاش در انتهای جنوب شهر تهران بود، یک منطقه فقیرنشین که بیش از یک ساعت با آن فاصله داشتیم.
گفت:«می روم تا مسیر اتوبوس را پیدا کنم.»
دستش را کشیدی :«الان خیلی دیر وقت است، اصلا هم معلوم نیست از این حوالی اتوبوسی به طرف خانه ات برود؟»
تاکسی گرفتن ات برای آن زن و پرداخت کرایه اش، شاید کار چندان مهمی نباشد، اما آنچه این خاطره را برایم ماندگار کرده، این است که از میان همه ی آن زنانی که آن شب از آن خانه زدند بیرون، فقط تو آن زن تنها را دیدی.هیچ کس به او توجه نداشت اما تو توجه کردی، مهم تر اینکه اتهامی که به همسرش زده بودند، آنقدر عجیب و حاد بود که خیلی ها ترجیح می دادند از او دوری کنند.بعد از رفتن اش این بار تو بودی که با من درد دل کردی.
گفتی:«ژیلا!دیدی بعضی ها دلشان نمی خواست با او حرف بزنند، دیدی بعضی ها چطور از او فاصله می گرفتند، و دیدی چقدر راحت بعضی ها سوار اتومبیل شان شدند و او را ندیدند؟»
خط سیاسی همسرش برای تو مهم نبود، تو فقط تنهایی آن زن را در آن شب تاریک و سرد می دیدی، چیزی که برخی نمی دیدند.
فقط او نبود، خیلی ها آن روزها به دیدن خانواده های زندانیان سیاسی و شهدای جنبش سبز می رفتند و تو می گفتی سر زدن به این افراد گرچه اهمیت دارد اما ترجیح می دهی که به خانه های زندانیان گمنام بروی، آنها که کمتر کسی سراغ شان را می گیرد.به خانه امید( ...)رفتی، در قسمتی از جنوب شهر تهران که هرگز نامش را هم نشنیده بودم.به دیدن خانواده شهید میثم عبادی رفتی، آن ها هم در جنوب شهر زندگی می کردند، تقریبا جایی در حومه تهران.
سالها بود که تو را ندیده بودم، و بعد از انتخابات و جنبش سبز، فرصتی طلایی برایم بود که دوباره می توانستم ببینمت و ساعتها با هم حرف بزنیم.دلم می خواست بیشتر حرف بزنی، دوست داشتم از زندگی ات با میرحسین بیشتر بدانم، می خواستم هم خودت را بیشتر بشناسم و هم از طریق تو راهی به شناخت بیشتر میرحسین پیدا کنم، مسیری که بدون هیچ افراط و تفریطی و بدون هیچ اغراقی از او بگوید، از او و تحولاتش در همه ی این سالها و بویژه بعد از انتخابات. و تو چه راوی منصفی بودی، هم در بیان ویژگی های همسرت و هم وقتی از دیگران سخن می گفتی.مخصوصا آن روز که از کسی حرف می زدی که هیچ کدام دوستش نداشتیم.ناگهان گفتی اما نباید غیرمنصفانه در باره اش حرف زد و کاملا او را نفی کرد. بعد مثال هایی از برخی از نظرات و اقدام های مثبتش برایم آوردی.
من یکسره از تو سوال می کردم و اغلب با حوصله جواب می دادی...بارها در باره دهه شصت و اعدام های سال 67 پرسیدم.از نظر خودت و میرحسین...و تو یکبار گفتی:«ژیلا، این همه در این باره سوال می کنی، یعنی تردید داری که نظر من درباره این موضوع چیست؟تو که باید من را خوب بشناسی...»
می شناختمت و می دانستم نظرت چیست.اما میپرسیدم که در ذهن خودم قطعات گم شده پازل دهه ای پر از ابهام را پیدا کنم.
در مصاحبه با نیک آهنگ کوثر همان حرفهایی را که بارها به من در باره اعدامهای دهه شصت زده بودی، تکرار کردی:« آن اتفاق لکههای سیاهی است که به آب زمزم و کوثر سفید نتوان کرد.»
با نیک آهنگ کوثر مصاحبه کرده بودی، هم حسین شریعتمدار کیهان به تو انتقاد می کرد که چرا با کسی مصاحبه کرده ای که به گفته وی یک کاریکاتوریست فراری و ضد انقلاب است، و هم خیلی از دوستانت به تو انتقاد می کردند که چرا با کسی مصاحبه کرده ای که بارها در کاریکاتورهایش به تو و میرحسین توهین کرده... و تو با خنده ای میگفتی یعنی فقط باید با کسانی مصاحبه کنیم که ما را دوست دارند ؟چه اشکالی دارد که با کسی مصاحبه کنیم که منتقد جدی ماست؟
گاهی هم از رفتارهای میرحسین در زندگی شخصی تان میپرسیدم، و هر چه بیشتر میشنیدم بیشتر به برابری خواهی عملی او برای زنان و مردان پی میبردم.با همه گرفتاریها و مشغلههایش در همه ی این سالها در همه امور در کنار تو بود، حتی در امور رسیدگی به خانه و فرزندان. به قول خودت او دلش نمیخواست تو زمان ات را کنار گاز آشپزخانه تلف کنی، همچنین می گفتی به دخترهاش هم همیشه میگوید به جای اینکه وقت تان را در آشپزخانه بگذرانید فعالیتهای فکری و اجتماعی بکنید.
می دانستم پیش از ازدواج با او، حجاب نداشتی:«خانم رهنورد، شنیده ام که به درخواست آقای موسوی با حجاب شدهاید؟»
با همان صراحت همیشگی ات گفتی:« هر کی گفته بی خود گفته.حالا دیگران بگویند تو چرا باور کردی؟به نظرت من آدمی هستم که مثلاً به درخواست شوهرم حجاب بپوشم؟»
و من توضیح میدادم نه!باور نکردم، میخواستم از زبان خودتان بشنوم.و تو تعریف میکردی که در زمان آشنایی با میرحسین یا به قول خودت حسین، حجاب نداشتی و همچون بسیاری از دختران دانشجو در آن دوره لباس میپوشیدی.به هنگام ازدواج نیز حجاب نداشتی و مدتی بعد از آن نیز همین طور.
به قول خودت با مطالعه و مطالعه و به انتخاب خودت به سوی حجاب رفتی، نه به خاطر درخواست شوهر کاملاً مذهبیات.
و من کنجکاوانه میپرسیدم: یعنی هیچ وقت آقای موسوی که یک مرد کاملاً مذهبی بود به شما نگفت حجاب بپوشید؟
و تو پاسخ میدادی:«سؤالت نشان می دهد نه من را درست شناخته ای و نه او را.نه من کسی هستم که چنین امر و نهیهایی را بپذیرم و نه موسوی کسی است که امر و نهی کند، حتی به دخترانش نیز هرگز امر و نهی نمی کند.نه به دخترانش و نه به هیچ کس دیگر.»
و من باز می گفتم:الان که می دانم این جوری هستید، نه آقای موسوی میتواند شما را مجبور به انجام کاری کند و نه ممکن است که خودتان بپذیرید.اما خب آن موقعها هم شما یک زن خیلی جوان بودید و هم موسوی یک انسان مذهبی که از یک خانواده ستنی برخاسته بود، گفتم شاید آن موقعها...
و میگفتی:«موسوی از همان موقع این جوری بود و هیچ علاقه ای به تحمیل عقاید خودش به دیگران از جمله همسرش نداشت» و بعد با خنده ای اضافه می کردی:«بر فرض هم که داشت، مگر من ممکن بود قبول کنم؟من خودم محال است زیر بار این بروم که کسی چیزی را به من تحمیل کند.تا خودم به حقیقتی نرسیده ام مجاب کسی نمی شوم.»
با اصرار می گفتی که حجاب یک انتخاب شجاعانه از جانب خودت بوده است، می گفتی قبل از اینکه موسوی را بشناسی، شناسائی اسلام و حجاب را آغاز کرده بودی ...جریان اسلامگرایانه را بیشتر توسط شریعتی در حسینیه ارشاد شناختی . پس با جرئت به این انتخاب دست زدی با این همه هنوز هم معتقد بودی که پوشش زن مسلمان باید انتخاب خودش باشد و نه یک اجبار و دستور. »
تو و موسوی برای من سمبل یک زوج عاشق هستید که بعد از این همه سال زندگی مشترک، همچنان عاشق ماندهاید . در روزهای انتخابات عکسی از تو در کنار موسوی انتشار یافت که دست در دست هم داشتید که خیلی معروف شد، از نظر خیلیها این عکس کلیشه های رایج در جمهوری اسلامی را شکست.وقتی به تو گفتم این عکس انتخاباتی خیلی مورد توجه قرار گرفته، گفتی :« اما دست در دست هم قدم زدن و راه رفتن عادت ما بود و هست... من و موسوی وقتی در خانه هم راه میرویم حتی اگر یک نیمچه پله ای هم مقابلمان باشد دست هم را میگیریم یعنی این کار برای ما یک رفتار طبیعی مثل سلام کردن است . ما از زمانی که با هم نامزد شدیم تا الان که نزدیک به 37 یا 38 سال از آن زمان میگذرد ،هیچوقت راهی نبوده که دست یکدیگر را نگیریم و در آن گام بگذاریم چه آن مسیر خانه باشد یا بیرون از خانه . استقبال مردم از رفتار طبیعی و ساده ما به روانشناسی جامعه ای باز می گردد که پر از تابو و ممنوعیتهای بی دلیل است . جامعه ای که در آن بی خود آن را سرشار از تابو و تحریم کردهایم.»
در یک شب بارانی، با جمعی از خانواده های زندانیان سیاسی به دیدار یک زندانی زن که تازه آزاد شده بود، میرفتیم.باران تندی به شیشه های اتومبیل میخورد و تو به بیرون خیره شده بودی، به باران.سرنشینان ماشین همه با هم حرف میزدند و فقط تو در سکوت باران را نگاه میکردی تا اینکه پشت یک چراغ قرمز، جوان گلفروش گلهای نرگس اش را برای فروش به طرف ما گرفت.تو دو دسته گل نرگس از او خریدی.
پرسیدم دو دسته گل را برای زندانی تازه آزاد شده خریدهاید؟ گفتی که نه، فقط یک دستهاش را.
من با شیطنت گفتم:«آهان، فهمیدم و یک دستهاش را هم برای آقای موسوی عزیزتان خریدهاید.»
فوری گفتی:«نه! برای او نگرفتهام.برای خودم خریدهام.گاهی بد نیست آدم برای خودش هم گل بگیرد.گل نرگس را خیلی دوست دارم.هر وقت بتوانم میخرم و در سجاده یا روی میزم میگذارم.عطرش سرمست کننده است.»
میدانستم گل نرگس را خیلی دوست داری و شاید هم برای همین نام یکی از دخترها را نرگس گذاشته بودی.
و میدانستم که میرحسین اغلب روزها در بازگشت از دفتر کارش، شاخه گلی را برایت میآورد، شاخه گلی که از باغچه کوچک حیاطتان میچید، گلهایی که خودش کاشته بود...و حدس میزدم دسته گلی را که حالا خودت خریده ای در کنار شاخه گلی که همان روز میرحسین برایت چیده بود، میگذاری.
ژیلا بنی یعقوب
نوشته شده در
2 اسفند 1390 |
8
نظر
خب می بینمتون!؟
گاهی مجید دری، زندانی سیاسی محبوس در زندان بهبهان به من تلفن می زند، تا هم حالی از خودم بپرسد و هم حال بهمن و دیگر دوستانش را در بند 350 اوین...دوستانی که یکسال در اوین با هم بوده اند.
از شنیدن صدای مجید خوشحال می شوم، اما در پایان تلفن هر بار جمله ای را می گوید که دلم خیلی می گیرد و بغض می کنم، جمله ای که انگار تکیه کلام مجید در روزهای قبل از زندان در پایان هر تلفن اش بوده و همچنان این عادت برایش مانده
به جای خداحافظی هر بار می گوید:خب می بینمتون...
و من هر بار با خودم می گویم:چه وقت؟
امروز هم بعد از مدتها تلفن زد و در آخر مکالمه باز گفت:خب می بینمتون
نوشته شده در
29 دی 1390 |
1
نظر
بازهم ملاقات کابینی، باز هم شیشه و سیم های تلفن
امروز دوشنبه بود، روز ملاقات با بهمن ...باز هم ملاقات کابینی، بازهم از پشت شیشه دیدمش و از پشت سیم های تلفن صدایش را شنیدم.
دیگه کم کم تصور بهمن بدون کابین شیشه ای برایم دشوار است، وقتی حدود دو سال همه اش کسی را پشت شیشه ببینی، این شیشه کم کم برایت طبیعی می شود.کم کم نمی توانم تصور کنم که بهمن را بدون این شیشه ی مات لعنتی بببینم، نمی توانم تصور کنم می توانم دستهایش را در میان دست هایم بگیرم، نمی توانم تصور کنم می شود صدایش را مستقیم و بدون واسطه ی این سیم های لعتنی هم شنید...
کسانی اما می گویند آنها جای شان خیلی خوب است، تلویزیون بزرگ دارند، فروشگاهی دارند که مواد اولیه بهشون می فروشد و می توانند خودشان برای خودشان غذاهای خوشمزه درست کنند، آنها در حیاط 200 متری بند 350 می توانند فوتبال بازی کنند و تازه اتاق های شان فرش های خوبی دارد....
و من فقط به این فکر می کنم قدم زدن در حیاطی که از هر طرف خیلی زود به دیوار می رسد چه فایده ای دارد اصلا؟فوتبال بازی کردن پشت سیم های بلند خاردار چه لذتی دارد....آزادی!تو کجایی؟بهترین چیزها در پشت سیم های خاردار، طعم خوبش را از دست می دهد... بهمن بدمزه ترین غذاها را با طعم ازادی به خوشمزه ترین غذاهای پشت میله ها ترجیح می دهد. اصلا بهمن ازادی بدون فوتبال را می خواهد...آزادی بدون تلویزیون بزرگ زندان را با آن برنامه های سیمای دولتی اش را ، زمین سنگفرش و سخت خیابان و بیایان ها را به طعم خوابیدن روی فرش ها و تخت های زندان
نوشته شده در
19 دی 1390 |
3
نظر
مهندس توسلی :سختی می کشیدیم و امیدوارتر می شدیم
چند روزی است که مهندس توسلی، از اعضای نهضت آزادی، بازداشت شده و به زندان اوین منتقل شده و من در این چند روز به حرفهایش فکر می کنم که همیشه خیلی برایم آموزنده بوده...او همیشه به دور از احساس و هیجان و با تفکر زیاد حرف می زند .او هم مثل بسیاری از همفکرانش بر خلاف حیلی از ماها صبور است، واقعا صبور و با حوصله
(آنچه در ادامه می اید با استفاده از یادداشت های خودم و البته یادداشت یکی از دوستان که در یک میهمانی افطار چند سال پیش برداشته ایم ، نوشته شده و نقل قول ها نسبتا دقیق است)
یادم می آید چند سال پیش به همراه تعدادی از روزنامه نگارها، شبی برای افطار به یک میهمانی در خانه عزیزی دعوت شدیم، دکتر یزدی و مهندس توسلی هم آنجا بودند.بعد از افطار تقریبا همه صحبت کردند، اغلب خطاب به مهندس توسلی و دکتر یزدی می گفتند: آخر این چه وضعی است که شماها اینقدر صبر و حوصله دارید و هیچ وقت هم از مبارزه خسته نمی شوید و هیچ کدام هم بعد از این همه سال زندان و مبارزه، نمی گویید دیگر مبارزه بس است، چون فایده ای ندارد.مدام هم ما را به روش های مسالمت آمیز و صبر دعوت می کنید.صبر ما تمام شده، چطور صبر شما تمام نشده؟
دکتر یزدی و مهندس توسلی گفتند که چرا باید خسته بشویم، پنجاه-شصت سال که برای مبارزه زیاد نیست...در مجموع هم که مردم ایران صدسال است مبارزه خود را برای آزادی و دمکراسی شروع کرده اند.ما راه زیادی نرفته ایم.جرا باید خسته و ناامید باشیم؟
بعد از این حرفها من رو به دکتر یزدی و مهندس توسلی گفتم : نسل شما نسل صبر و استقامت بود. خیلی فرق ها هست بین ما و شما. نسل ما با یک اتفاق کوچک امیدوار می شوند و با یک اتفاق کوچک تر ناامید. با آمدن خاتمی همه ی در ها را باز شده دید و با یک انتخابات همه درها را بسته . . . این سردرگمی باعث می شود این نسل ضربه بخورد.
گفتم:نمی دانم شما چطور به این همه صبر و استقامت رسیده اید، شاید شما باید به ما آموزش بدهید که چگونه در مسیر مبارزه صبور باشیم؟.
دکتر یزدی گفت :«درست است، خیلی از شماها امید ندارید. بارور کنید امید را...رفع کنید این نقضیه را در خودتان . . .»
بعد از او بود که مهندس توسلی گفت: «ما توی این 40 سال خیلی سختی ها کشیدیم . خیلی اذیت ها شدیم. همین طور سخنرانی هایی بود که به هم می خورد ، حتی برنامه های شب احیا ما را تحمل نمی کردند و به هم می زدند روزنامه هایی بود که بسته می شد، رفقایی که همه در بند می شدند،شکنجه هایی که در زمان شاه تحمل کردیم، شکنجه هایی که سال 67 و 69 شدیم . . . فحش هایی که توی مجلس می خوردیم ..اما همین طور امید وارتر می شدیم . همین طور می نشستیم برای آینده برنامه ریزی می کردیم . »
گرچه مهندس توسلی همیشه پیش از آن به نسل جدید بویژه دانشجو ها انتقاد می کرد اما آن شب گفت:
«من به شما امیدوارم ،چون وضعیت سواد و آموزش های شما و جوانان امروز خیلی بیشتر و بهتر از سه یا چهار دهه قبل است . آینده ای بهتر از ما در انتظار شماست . »
نوشته شده در
18 آبان 1390 |
2
نظر
یک استدلال عجیب در سالن ملاقات زندان اوین و ربطش به کتک خوردن فرزند یک زندانی سیاسی
امروز در سالن ملاقات زندان اوین، فرزند محمدرضا مقیسه را کتک زدند، محمدرضا مقیسه از همکاران خیلی خوب ما روزنامه نگارهاست که چندین و چند سال عضو هیئت مدیره انجمن صنفی روزنامه نگاران بوده و در یپیگیری امور همکارانش بسیبار خوشنام و جدی.
می خواستم بدانم که دلیل این ضرب و شتم چه بوده...از اغلب خانواده ها پرسیدم که موضوع از کجا شروع شد که به کتک و کاری و ضرب و شتم یکی از فرزندان زندانیان سیاسی رسید.
اغلب این جوری پاسخم را دادند که وقتی مصطفی مقیسه می خواسته کارت ملاقات را روی میز پرکند، یکی از ماموران(سرباز وظیفه) به او گفته که حق نداری روی میز کارت را پرکنی و باید ایستاده کارت ات را تکمیل کنی.
و ظاهرا همین سرآغاز یک جدل شده و بعد هم دو-سه نفر بر سر مصطفی پسرجوان مقیسه ریختند و کتکش زدند.
در گوشه سمت چپ طبقه همکف در سالن ملاقات، مدتهاست که میزی هست که کارت های آبی رنگ ملاقات را روی آن قرار می دهند.جایی که ما هرهفته یکی از این کارتها را بر می داریم و مشخصات خود و زندانی مان را می نویسیم و سپس آن را به متصدی های البته خوش اخلاق سالن ملاقات می دهیم و بعد آنها ساعت یا ساعت های بعد ما را صدا می کنند تا به برای ملاقات به طبقه دوم برویم.
امروز وقتی به همان میز همیشگی مراجعه کردم، دیدم که کاغذی زیر شیشه اش گذاشته اند: «از پر کردن کارت ملاقات روی میز خودداری کنید.»
بعد از ماجرایی که برای مصطفی مقیسه پیش آمد نزد ماموری که نزدیک میزایستاده بود، رفتم و پرسیدم:«راستی چرا از امروز اجازه نمی دهید که کارت ها را روی میز پر کنیم؟مگر این میز از طلا و جواهر است که نگرانید ساییده شود؟»
مامور که یک سرباز وظیفه بود گفت:«من که کاره ای نیستم، مافوقم این دستور را به من داده... اما اگر شما هم استدلال مافوق من را بشنوید، حق رابه او می دهید که چنین تصمیمی گرفته»
گفتم:«خب، لطفا بگو استدلال آقای مافوق چیست؟»
گفت:« اغلب کسانی که برای ملاقات می آیند و اینجا کارت های شان را پر می کنند، زنان هستند، آنها وقتی خم می شوند تا کارتشان را پر کنند، پشت به جمعیتی که پشت سرشان ایستاده اند، خم می شوند. خب خم شدن شان می تواند برای برخی از مردان که در پشت سر آنها ایستاده اند، خوشایند باشد...»
بقیه حرفهایش را نشنیدم .گفتم:«چی؟!اولا که کسی که امروز به خاطر خم شدن و پرکردن کارتش روی این میز کتک خورد یک مرد بود و نه یک زن!ثانیا عجب مافوقی داری و چه مسائلی از ذهنش می گذرد که هرگزبه مغز ما هم خطور نکرده بود.»
استدلال رو دیدید؟خیلی قوی بود.نه؟!
نوشته شده در
9 آبان 1390 |
4
نظر
|